|
كلاغ سفيد
|
|
* مطرود چهل وپنج دقیقه از 8 گذشته بود و استاد نیامده بود. ما هم رفتیم آموزش و به خانم اولادی گفتیم که استاد نیامده، حالا چه کار کنیم؟! خانم اولادی خندید و گفت: شما واقعا چهل و پنج دقیقه منتظر نشستید برای استاد؟! حقا که صفری هستید. کلاس که تشکیل نشد، همینطور الاف می گشتیم که یادمان آمد سخنرانی یک پروفسور از یکی از دانشگاه های خارجه در حال برگزاری است. ره سپار شدیم به سوی سالن ابن سینا. دم درب ورودی بودیم که یک عدد دستگاه واکس زنی کشف نمودیم. ما هم ذوق مرگ شدیم که واکس مجانی را از دست ندهیم. دسته جمعی نیم ساعت پای دستگاه بودیم. کفش اسپرتم از سفیدی به رنگ سیاه خالص درآمد. وارد سالن که شدیم دیدیم جا برای نشستن نیست و تمام صندلی ها از دانشجویانی پر شده است که نگاهی گلابی شکل به سخنران می کنند که یک ریز انگلیسی حرف می زند. ما هم که خواستیم کم نیاوریم خود را به فهمیدن زدیم و مبهوت سخنانش شدیم. ظهر، داشتیم در دانشکده پرسه می زدیم و سالن ها را متر می نمودیم که به نمازخانه برادران رسیدیم. اما گویا مخروبه ای شده بود و در دست تعمیر بود. جلو تر رفتیم و بقایای آسانسور کشف نمودیم! یکی از دوستان پیشنهاد داد برویم سایت و اندکی چت نماییم که دیدیم ماشاالله جای نفس کشیدن هم نیست! طبق معمول تعدادی از سیستم ها تحت اشغال چند نفری بود که به سرقفلی های سایت مشهورند و داشتند چند گیگابایتی دانلود می کردند. حال آنکه وقتی ما خواستیم یک عدد ترانه دانلود کنیم، دیدیم امکان پذیر نیست! بی خیال اینترنت شدیم. گفتیم خوب اینها که برای آدم نون و آب نمی شود، زدیم به راه بیابان که برسیم به اداره ی رفاه و پر بودیم از شور و شعف که دیگر مجبور نیستیم ساعاتی از وقت گرانبهای خود را در طی مسیر گودال چشمه تلف کنیم. وقتی رسیدیم جواب دادند که تا وقتی جاگیر شویم بی خیال وام و اینجور چیزها شوید. گفتم نکند فرم های واممان هپولی هپو شده؟جواب شنیدیم که تا وقتی اینترنتمان وصل شود از ارسال اطلاعات وامها به سوی مرکز معذوریم. ناامید روی گردانیدیم و به سمت دانشکده برگشتیم. یکی از دوستان گفت که یک جاده ی دیگر موجود است که گویا کوتاه تر می نماید و در واقع راه میانبر است. قدم در راه نهادیم و نزدیک که شدیم تابلوی خوابگاه دختران بوستان را دیدیم. خجل زده شدیم و راه کج نمودیم که ساختمانی نیمه کاره یافتیم. با خود گفتم که باید محل ساخت دستشویی بین راهی باشد که دوستان ندا دادند که یک بوفه ی جدید قرار است اینجا ساخته شود. اندکی تامل نمودم که سرمای زمستان و این مکان دور افتاده مجالی می دهد به ما که برای یک چایی و تی تاپ این همه مصیبت بکشیم؟ گذشت و بعد از کلاس خسته و پلاسیده در ایستگاه نشستیم و منتظر. یک اتوبوس بود و جمعیتی عظیم که دوان دوان خود را به آن می رسانیدند. ما که جنتلمن بودیم و وقار و IQ از سر و رویمان می بارید، خرامان خرامان می آمدیم.که رفیقمان فریاد کشید”بدو برات میله گرفتم“ معاونت پیاده شدیم. از ترس این استاد های گیر، رفتیم کتابخانه که اندکی مطالعه کنیم. که صدای فغان بیماری، ما را که در بحر کتاب غرق بودیم به لرزه در آورد. گویا مسئولان دلسوز و مهربان این مکان آموزشی را به مکان درمانی عمومی تبدیل کرده اند که هم رفاه حال مردم تامین شود و هم از تجمعات غیر اخلاقی تعدادی دانشجوی بی سر و پا جلوگیری شود. خدا از بهشت برین نصیبشان کناد!
|