|
چاي شيرين
|
|
* سيد كمال ميرزا بابايي گویند طاووس عارفان امیر سالکان و مرید درویشان، بایزید بسطامی، در گوشهی عزلت شبی در خواب بدو گفتندی که: ترسم که به کعبه نرسی اعرابی / این راه که میروی به هیچستان است پس یوزارسیف تعبیرش کردی که تو ماموری قومی از جهل برهانی. عنان استر برگرداندی و عزم ماورای صغیر کردی تا کعبه را بیابی. راه را طی کردی تا سرزمین عجم و آن یک سال و اندی در طی بود با کاروان ایران پیما. به بلدی رسید طهران نام و او را خوش تر از این هوا نبود: پیراهن برگ بر درختان / چون جامه عید نیک بختان بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی / همچو عرق بر رخسار شاهدان اول خرداد ماه جلالی / بلبل گوینده بر منابر شاخان چون شناختند بایزید است در مجلسی بردندش که آتش ها همه افراشته، گویند رسمي باشد در عجم چهارشنبه سوری. بر گرد آتش جمع شوند و مرثیه فصل ربیع پیش کنند و غرایض خود برآورند و از گندم سال پیش و پس بگویند. وهمه بر آتش سوارند. پس تاسف خورد و بگریید و بگفت سالی که نکوست از بهارش پیداست. شیخ را ترس آمد که گفتی قصد هلاک او دارند و آنچنان از ترس بگریست که موتش پیش آمد و سه روز و سه شب خوابش در ربوده بود چنانکه خبر موتش در بلاد اسلامی پخش کردند. چون همه گرد آمدند بپرسیدند تو را چه شد وآن گریستن ز چه بود؟ گفت: دیدم به خواب شیری ژیان / با وقارو شکیل از نسل کیان پس به هیبتش همه جهان مات / ولی او آشفته ز تیر و زکمان پس بدیدم که لشکریان بر گردشاند و شاهان یکی شاه سلطان محمود و محمد خوارزمشاه وامیر قاضی القضات وعلامه دهر و عمرالیث و که و که اند. و همگی بر سر شیری بنزاع میکنند و زندگانی لشکر تباه. دیدم یکی بدیگری میگفت گردن ما زمو نازکتر و دیگری گفت:شما کجا و شکار شیر کجا؟ ناگاه ندایی آمد که بایزید تورا فرستادیم تا صلح برپا کنی نه نظاره. پس اندر آن سه روز هر ساعتی پیش لشکری و هر لحظه با شاهی در چت بودیم. همه شاهان حریص یافتم چنانکه هر شاه را بیش از بیست ملاقات کردمی و هیچ تن بصلح ندادند. در کنجی رفتم و گفتم خدایا از برای این مردم چرا دلرحمی؛ بگذارشان بحال خود که: ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. ندا آمد که ایشان را هیچ بکار ما نیاید ولی از این حیرانیم که همه جهان در طمع اینانند و ایشان در طمع کامی ز شیر: شرق و غرب و دور و نزدیک در کارند / همه بر ضد و له تو عمر میسپارند چون شیخ از سخن فارغ گشت هیچ مردم در گردش نبودند، بر سر ستون میلاد رفت و نعره ای داد که همه از خواب خاستند و بنعره گفت: مرا خدای فرستاده تا گرهی از کار شما باز گشایم چون سخنش نشنیدند و خیرش به پشت پا افکندند، بر استر سوار شد تا کعبه ای دگر یابد. چون مسافتی طی کرد بدید در پشت سر خلق بشادی و سرور مشغولند این بیت باخود بگفت آه کشان: شیشه از سنگ نزدیکتر ندارد خویشی / هر شکستی که بما میرسد از خویشتن است
|