|
چاي شيرين
|
|
* مهري چياني روزی که شازده کوچولو برای اولین بار زمین را دید آن را برایش اینگونه توصیف کردند: زمین از این سیاره های معمولی نیست، سیاره ای است با صد ویازده شاه وهفت هزار جغرافی دان و نهصد هزار تاجر و هفت میلیون و نیم میخواره و سیصد و یازده میلیون خودپسند یعنی تقریبا دو میلیارد آدم بزرگ! اگر شازده کوچولو در دشت لوت فرود می آمد وقرار بود فقط ایران را ببیند شاید هنگام خدا حافظی این خاطرات را به سیاره اش می برد؛ کشوری پهناور و زیبا با تمدنی کهن، اینجا ایران است کشوری با... با تقریبا 70میلیون آدم بزرگ، اینجا همان جایی است که مردمانش از هفت ملت تمدن ساز جهانند. همان جایی که روزی کتابهای ابو علی سینایش در پاریس تدریس می شد، سرزمینی که در آن خیام مسائل پیچیدهی ریاضی حل میکرد و برای تفریح دو بیتی میسرود!، مردمان این سرزمین حافظ نامی دارند که گوته آلمانی به او غبطه میخورد و نظامیای که پنج گنج آن به زیبایی تمام آرمان وآرزو، قدمت و منزلت مردمانش را به تصویر می کشد و شاهکار تاریخی آنها60هزار بیتی است که هنرمندانه مردانگی، میهن پرستی و امید را به نسل های آیندهاش میآموزد. معماری در این سرزمین قدمتی به بزرگی تاریخش دارد. هنوز هم پلها، خانهها و مساجد زیبای آنها در گوشه وکنار کشورشان برتری خود را به رخ جهان می کشد. اینجا ایران است، چندی است مردمان این ناحیه از زمین دچار فراموشی شده اند، عالمانش به دست غرب نگاه میکنند تا خوب یاد بگیرند! چگونه معماری کنند، گوسفند شبیه سازی کنند، تخلیص اورانیوم کنند و... هنوز از پرتاب امیدشان به فضا چیزی نگذشته و همگی در شوق موفقیتی بزرگ برای خاک دوستداشتنیشان سر از پا نمیشناسند. اما آدمهای این سرزمین فراموش کردهاند برای ثبت هر افتخاری نیاز به نام ونشانی دارند، آنها به سادگی هویتی را از یاد بردند که اجدادشان برای تثبیت آن سالها تلاش کردند. شاید هم به قول یکی از آدم بزرگها آنقدر مشغول پختن کیک زرد در آشپز خانه های نطنز و بوشهر شده بودند که نفهمیدند کدام روز شوم بود که نام خلیجشان عوض شدو به بهانهی کدام پیشرفت وترقی مولانا و بوعلیشان را گرفتند. آن وقت بعد از به سرقت رفتن آثار باستانی تختجمشید یاد شکایت به سازمانهای جهانی میافتند که، به دزدها بگوید گنجینه هایمان را حراج نکنند! بگذریم؛ شازده کوچولو زمانی که به اینجای ماجرا رسید تاسف خورد، برای مردمانی از این دیار تاسف خورد که با داشتن اصل زیباییها به دنبال فرعیات آن در گوشه وکنار جهان سرک می کشند. کسانی که دانسته و ندانسته به کودکان خود تقلید میآموزند، کودکانی که در کوچهی زمان رو به جلو حتی بدون نیم نگاهی به گذشتهی پر شکوه خود حرکت میکنند، کودکانی که داستانهای آلمپ وساکنانش را دقیقتر از هفت خان میدانند. آنهایی که عاشق بازی اساطیر یونان چون ”هرکول“ می شوند، طبیعی است که چیزی از تهمتن ندانند. اینها همان آدم بزرگ هایی میشوند که بعدها برای عرضهی عاطفه، احساسات و عشقشان به معشوق به انتظار روز ”والنتاین“ مینشینند. این روز در آکسفورد روز کارت دادن تعریف شده و دایرهالمعارف فشردهی بریتانیکا آن را اینگونه توضیح میدهد: ”روز والنتاین، روز عشاق، روز بزرگداشت کشیشی به نام والنتاین که مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران مورد علاقهشان جاری میساخت وهنگامی که امپراطور کلادیوس دوم خبردار شد، او را به زندان انداخت، والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود سرانجام در 14فوریه به جرم جاری کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود... بنابراین او را شهید عشق میدانند و از آن زمان نماد وسمبلی میشود برای عشق.“ در حالی که آدمبزرگهای این سرزمین همان کودکان مقلد دیروز وآموزگاران امروز تقلید؛ چیزی از روز اسپندارمذ نمیدانند، روزی که در فرهنگ لغت دهخدا اینگونه توصیف شده: ”اسپندارمذ نام یکی از امشاسپندان هفتگانهی دین زرتشت است. اسپندارمذ در عالم معنوی مظهر محبت، بردباری و تواضع اهورامزداست ودر جهان جسمانی فرشته ایست موکل بر زمین و به این مناسبت آن را مونث دانسته اند. سپندارمذ موظف است که همواره زمین را خرم، آباد، پاک و بارور نگه دارد. کلیهی خوشنودی وآسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و مانند خود زمین این فرشته شکیباست ومظهر وفا وصلح. آخرین ماه سال و پنجمین روز آن به سپندارمذ موسوم است. ایرانیان قدیم این روز را جشن میگرفتهاند. بقول ابوریحان بیرونی این عید بر زنان تخصیص داشته و در این روز از شوهران خود هدیه دریافت میکرده اند.“ درست است، روز اسپندارمذ یک روز اصیل و ایرانی است، روزی با پیشینهای بسیار بیشتر از والنتاین، روزی که در آن مردان به خاطر بزرگداشت و قدردانی از زنان جشن میگرفتند. اما حیف، آدم بزرگهای اینجا نمیدانند برای دوست داشتن نیازی به نامها، روزها و اسطورههای خارجی نیست، شاید آنها فکر میکنند خیلی مهم نیست جشنی که گرفته میشود نامش چه باشد، مهم آنست که همدیگر را دوست دارند. ولی آنها نمیدانند با فراموش کردن یک جشن ایرانی در امروز به بهانهی عمومیت یک روز دیگر در جهان، فردا چیزهای بزرگتر را به بهانههای کوچکتر از دست میدهند و زمانی میرسد که چیزی از خود ندارند که با افتخار ایرانی بودنشان را در جهان فریاد بزنند... اینجا بود که شازده کوچولو بار دیگر با حسرت گفت: افسوس که آدمبزرگها اینها را درک نمیکنند. ناگهان صدای آرام و پدرانه ای، مرا از خیال صحرای لوت دور کرد و به عالم دیگر برد... به گمانم سعدی بود که چشمان غم زدهاش پر از حرفهای ناگفته بود، شاید میخواست بگوید: چگونه باور کنم اینجا ایران است، چرا در سرزمین من آدمبزرگهایی مثل این نویسنده فقط شعار میدهند و حتی اندکی به متن خود فکر نمیکنند تا بفهمند چیزی که نوشتهاند نصیحتهای یک شازده کوچولوی فرانسوی است!! حال آنکه بزرگ مردان خود را از یاد برده اند... ولی تنها حرفی که از او شنیدم این بود؛ سعدیا گر چه سخن دان ومصالح گویی به عمل کار براید به سخن دانی نیست. |
|
چاي شيرين
|
|
* جلال سميعي پدر عزیزم! خسته نباشید. صبح زود که تشریف بردید سر کار، تا به قول خودتان آخرین روز اضافه کاری لعنتیتان در 29 اسفند را بتوانید به فرجام برسانید، تا پشت سرتان آمدم که مطالبی را به شما بگویم، صدای کوبیدن در مثل آوار روی سرم خراب شد. به هر حال، به قول پیرزنها، گویی قسمت نبوده که ما همدیگر را در تعطیلات نوروز ببینیم ـ احتمالا شما از پنجم عید هم برای اضافه کاری تشریف میبرید اداره و ما لااقل تا سیزده به در ـ که با دایی جان، یا همان دیو دو سر از نظر شما میرویم ویلای محمودآباد ـ آن جا میمانیم. چند تا چیز هست که حتما یادتان نرود: 1 ـ کت خودتان را از اتوشویی بگیرید. اگر یک لکهی سوختگی روی آستینش ـ حوالی زیر بغل ـ دیدید، زیاد شوکه نشوید؛ مامی موقعی که داشت با خاله جان تلفنی حرف میزد و از شما با عنوان ” ناخنخشک گور به گور“ اسم میبرد، یکهو داد زد که یکی کت آن گدا را از زیر اتو بردارد. متاسفانه کار از کار گذشته بود. راستی پول اتوشویی را ندادهایم؛ منظورم پول کت شما و هشت تا لباس دیگر ماست. 2 ـ سبزهی عید، از بس آب خورده بوی لجن گرفته. گمان نمیکنم شما زیاد خانه بمانید که نیاز به سفرهی هفت سین و این جور چيزها داشته باشید. سر راه خانهی ننه جان، سبزه را بیندازید توی جوی آب. ماهی گلی را هم ببرید خانهی ننه جان. بلکه آقاجان کنار ماهیهای دیگر یک لقمه زهر مار هم به این یکی بدهد. 3 ـ اصغر آقا، دیروز دیگر زده بود به سیم آخر و نسیه نداد که نداد؛ کلی هم لغز و لیچار جلوی در و همسایه بار شما کرد، که یارو عرضه ندارد قرضش را بدهد، آن وقت زن و بچهش مد به مد لباس عوض میکنند ... . مامی فقط گفت ای ی ی ی ی ش ش ش ش. مثل همیشه ... لطف کنید و 54 هزار تومان قرض سوپرمارکت را بدهید؛ عید قبلی را که یادتان هست؟ قضیهی آمدن اصغر آقا دم در خانه و آبرو ریزی جلوی آن همه مهمان را میگویم. 4 ـ آبگرمکن را کم کنید؛ ما فرصت نکردیم، چون تا دم رفتن حمام بودیم. 5 ـ گلدانها را مرتب آب بدهید. مامی اگر ببیند آن حسن یوسف محبوبش خشک شده، دمار از روزگارتان درمیآورد. همینها. مواظب خودتان باشید. غذا از دیشب هست برای دو وعده. زیاد تن ماهی و تخممرغ نخورید؛ کالباس و سوسیس زیادی هم ضرر دارد. عید خوش بگذرد. فرزندتان ( راستی مامان میگوید بنویس: من با بچهها برنمیگردم، گدای بی پدر و مادر! خودت بیا و برشان گردان. بعد از سیزده توی دادگاه میبینمت. )
|
|
چاي شيرين
|
|
* سيد كمال ميرزا بابايي گویند طاووس عارفان امیر سالکان و مرید درویشان، بایزید بسطامی، در گوشهی عزلت شبی در خواب بدو گفتندی که: ترسم که به کعبه نرسی اعرابی / این راه که میروی به هیچستان است پس یوزارسیف تعبیرش کردی که تو ماموری قومی از جهل برهانی. عنان استر برگرداندی و عزم ماورای صغیر کردی تا کعبه را بیابی. راه را طی کردی تا سرزمین عجم و آن یک سال و اندی در طی بود با کاروان ایران پیما. به بلدی رسید طهران نام و او را خوش تر از این هوا نبود: پیراهن برگ بر درختان / چون جامه عید نیک بختان بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی / همچو عرق بر رخسار شاهدان اول خرداد ماه جلالی / بلبل گوینده بر منابر شاخان چون شناختند بایزید است در مجلسی بردندش که آتش ها همه افراشته، گویند رسمي باشد در عجم چهارشنبه سوری. بر گرد آتش جمع شوند و مرثیه فصل ربیع پیش کنند و غرایض خود برآورند و از گندم سال پیش و پس بگویند. وهمه بر آتش سوارند. پس تاسف خورد و بگریید و بگفت سالی که نکوست از بهارش پیداست. شیخ را ترس آمد که گفتی قصد هلاک او دارند و آنچنان از ترس بگریست که موتش پیش آمد و سه روز و سه شب خوابش در ربوده بود چنانکه خبر موتش در بلاد اسلامی پخش کردند. چون همه گرد آمدند بپرسیدند تو را چه شد وآن گریستن ز چه بود؟ گفت: دیدم به خواب شیری ژیان / با وقارو شکیل از نسل کیان پس به هیبتش همه جهان مات / ولی او آشفته ز تیر و زکمان پس بدیدم که لشکریان بر گردشاند و شاهان یکی شاه سلطان محمود و محمد خوارزمشاه وامیر قاضی القضات وعلامه دهر و عمرالیث و که و که اند. و همگی بر سر شیری بنزاع میکنند و زندگانی لشکر تباه. دیدم یکی بدیگری میگفت گردن ما زمو نازکتر و دیگری گفت:شما کجا و شکار شیر کجا؟ ناگاه ندایی آمد که بایزید تورا فرستادیم تا صلح برپا کنی نه نظاره. پس اندر آن سه روز هر ساعتی پیش لشکری و هر لحظه با شاهی در چت بودیم. همه شاهان حریص یافتم چنانکه هر شاه را بیش از بیست ملاقات کردمی و هیچ تن بصلح ندادند. در کنجی رفتم و گفتم خدایا از برای این مردم چرا دلرحمی؛ بگذارشان بحال خود که: ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. ندا آمد که ایشان را هیچ بکار ما نیاید ولی از این حیرانیم که همه جهان در طمع اینانند و ایشان در طمع کامی ز شیر: شرق و غرب و دور و نزدیک در کارند / همه بر ضد و له تو عمر میسپارند چون شیخ از سخن فارغ گشت هیچ مردم در گردش نبودند، بر سر ستون میلاد رفت و نعره ای داد که همه از خواب خاستند و بنعره گفت: مرا خدای فرستاده تا گرهی از کار شما باز گشایم چون سخنش نشنیدند و خیرش به پشت پا افکندند، بر استر سوار شد تا کعبه ای دگر یابد. چون مسافتی طی کرد بدید در پشت سر خلق بشادی و سرور مشغولند این بیت باخود بگفت آه کشان: شیشه از سنگ نزدیکتر ندارد خویشی / هر شکستی که بما میرسد از خویشتن است
|
|
چاي شيرين
|
|
* پروا استاد در کلاس درس مشغول تدریس بود و در مورد مونث و مذکر بودن اسم ها توضیح می داد. یک دانشجوی کنجکاو! پرسید: استاد، ببخشید کامپیوتر مذکر است یا مونث؟! استاد یکه خورد و چون از پاسخ درست سوال مطمئن نبود دانشجویان کلاس را به دو گروه دختر و پسر تقسیم کرد و از دو گروه خواست که با ارائه ی دلیل های قابل قبول به این پرسش پاسخ دهند. ابتدا گروه دانشجویان دختر جنس رایانه را مذکر اعلام کردند به دلایل زیر: 1- وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستیم. 2- با آنکه داده های زیادی دارد، نادان است. 3- قرار است مشکلات را حل کند اما بیشتر اوقات معضل اصلی خودش است. 4- همین که پای بند یکی از آن ها شدید متوجه می شوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری نصیبتان می شد. دانشجویان پسر که متحیر شده بودند با قدرت اعلام کردند که جنس رایانه مونث است زیرا: 1- به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی شان سر در نمی آورد. 2- کسی زبان ارتباطی میان آن ها رانمی فهمد. 3- کوچکترین اشتباهات را در حافظه ی بلند مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند. 4-همین که پای بند یکی از آنها شدید باید تمام پولتان را صرف لوازم جانبی برای آن بکنید!
|
|
چاي شيرين
|
من خودم، با گوش هاي خودم شنيدم که يک آدمي که شغلش سخن گفتن است با يک نيم لبخند مهربانانه گفت: ”گران نشدن عين ارزاني است و ما در کشورمان گراني نداريم، يعني ارزاني داريم...“ آن روز صبح که اين حرف ها را شنيدم، با انرژي از خواب بيدار شدم. سوار تاکسي شدم، يادم آمد که کرايه ها نسبت به سال گذشته همين موقع بالا رفته است، آن هم خيلي. با خودم گفتم: ”ملالي نيست، کرايه تاکسي خيلي تفاوتي در وضعيت زندگي آدم ايجاد نمي کند...“ پياده که شدم، رفتم خودکار و جوهر خودنويس بخرم، ديدم آنها هم گران شده اند. پشت ويترين کفش ها و پيراهن ها و شلوارها خودنمايي مي کرد، قسم مي خورم که قيمت آنها از سال قبل بيشتر شده بود. در محل کارم بچه ها، دوستانم که دوستشان دارم، صفحات آگهي ها را شخم مي زدند تا يک سرپناه، حتي يک قوطي کبريت پيدا کنند و نمي يافتند. آنها براساس نصيحت ها و حرف ها و خواسته ها سر وقت متاهل شده بودند و زندگي خوبي هم داشتند و دارند، اما نمي توانند سرپناه مناسب، يا حتي غيرمناسبي براي خودشان پيدا کنند. قيمت مسکن بالا رفته، بالا رفتن که براي يک روزش است، بهتر است بگويم سرسام آور شده است. خانه خريدن؟ فراموشش کنيد، وام خريد مسکن مي دهند، اما با اين وام کجا را مي شود خريد؟ به صفحات روزنامه ها نگاه کنيد، ده صفحه مخصوص خريد و فروش وام مسکن است. دردناک است، وام مسکن که قاعدتا بايد راهي براي خانه دار شدن فقيرترها باشد در نهايت سود اصلي خود را به جيب پولدارها سرازير مي کند. فکر خريد خانه براي نود درصد جوان ها، به رويا (نه ببخشيد) کابوس، مي ماند. و جور کردن پول پيش و اجاره يک سرپناه هم همين طور.... براي خوردن، براي روزي را گذراندن، به مغازه ها که داخل شوي، مي بيني گراني دارد گلويت را فشار مي دهد، شير، ماست، پنير، تخم مرغ، روغن، گوشت سفيد، گوشت قرمز، ماهي، ميوه و سبزيجات گران شده اند، عدس و لپه و برنج هم همين طور. شب گرم تابستاني، سردم مي شود، با خودم مي گويم: ”گراني يعني چي؟... ارزاني يعني چي؟... زندگي يعني چي؟..“ نفسم درنمي آيد، دلم مي خواهد يکي را ببينم و بگويم زندگي کردن با گراني يعني چي؟ فقر يعني چي؟ تبعيض طبقاتي يعني چي؟... بنزها و بی ام وها و پرادوها و ماکسيماها و موسوها و تويوتوها از کنارم رد مي شوند. بالاي سرم شايد عروس و داماد خوشبختي يک هلي کوپتر براي گردش شب عروسي خود کرايه کرده اند و دارند خوشبختي شان را بالاي سر ما فرياد مي زنند...
|
|
|
|
|
|
صفحه 1 از 2 |