| در شهر |
| مداد سفيد |
| نوشته شده توسط مهری چیانی |
|
در طول تاریخ زندگی همه ی انسانها جدالی بین خوبی و بدی را تجربه کرده،در هر دورانی و هر شهر و روستایی انسانهای مختلف با عقاید و اندیشه های متفاوت در کنار هم زندگی کرده اند وحس همدردی و انسان دوستی حتی اگر خیلی کم هم باشد،شاید تنها عاملی است که انسانها را در کنار همدیگر نگاه داشته و گاهی زندگی های مشکل و غیر ممکن را ممکن می سازد. چند روزی هست که به شهر و آدم های همشهری ام فکر می کنم،به دغدغه ها و زندگی های متفاوت آدمها. شهر من شهر خیابان های شلوغ است،خیابان هایی که حالا چند سالی می شود به بهانه ی مترو شلوغ تر هم شده،اتوبوس هایی که اغلب اوقات خانم ها جمعیت غا لب شان را تشکیل می دهد،مراکز خرید شلوغ و باز هم جمعیت غالب خانم های تماشاگر!
بهتر است از صبح شروع کنیم ویک روز با شهر و همشهری های من همسفر باشیم،البته از زبان من در واقع امروز یک روز واقعی و معمولی از زندگی من است؛ (می گویند یکی از حکمت هایی که خداوند هر روز فرشته های شانه های چپ وراست مارا عوض می کند این است که فرشته ها فکر کنند روزی که گذشت و گناهانی که در آن روز برای انسان ثبت کردنند تنها در همان یک روز از انسان سر زده) پس من هم جمله ام را اینگونه تصحیح می کنم؛ صبح یک روز واقعی اما استثنایی در شهر من: این ساعت، ساعت شروع فعالیت آدم های شاغل است؛ کارمند ها ، پرستاران و پزشکانی که در بیمارستان شیفت دارند؛ معلم ها، دانشجویان ودانش آموزان و... اتوبوس ها پر از آدم های مختلف است.از چهره های پف کرده تا صورت های انگشت شمار شاداب، در این ساعت روز تعداد آقایان و خانم ها در اتوبوس تقریبا مساوی است. گاهی بحث های جالبی میشودکه خمیازه های پی در پی مجال گوش دادن به آنها را نمی دهد ولی میشنوم درد دل های مهندس برق جوانی را که حالا بازار یاب شرکتی در همین نزدیکی است، از امید و آرزو هایش در روزی که برای بار اول به دانشگاه می رفت سخن می گوید و آینده ی شغلی که انتظارش را می کشید، از کابل های برقی که به کشور همسایه فرستادیم وخاموشی های منظم برق تابستان سال گذشته، از پروژه ی مترویی که 70درصدهزینه اش مصرف شده وچیزی که میبینیم تنها گرد و خاک است و صحبت های پیرمردی که حرفهای جوان را رد میکند... از اتوبوس پیاده میشوم. چند قدمی راه می روم ، شهر پر از آدمهایی است که بی توجه به اطرافشان با سرعت می روند. ساعت7:45کمی دیر شد ولی من رسیدم. آزمایشگاهی در حوالی شهر،خانم دکتر گله و شکایت دارد، از همه چیز، از پرسنل گرفته تا ریجنت ها و لوله های بی چاره ! ولی حرفش چیز دیگری است؛ از پزشکانی می گوید که یا برای معرفی بیمار پور سانت (همان زیر میزی سابق،هم اکنون به دلیل افزایش کلاس و عادی شدن زیادی به راحتی حق تلقی می شود) میگیرند یا با بد گویی از آزمایشگاه، فکر بیماران از همه جا بی خبر را به آزمایشگاههای طرف قراردادشان راهنمایی میکنند. البته حال و روز آزمایشگاههای طرف پورسانت پزشکان هم دیدنی است ؛ تمام پرسنل یقینا در دانشگاه زیاد شنیده اند: به دلیل اینکه پزشکان این دوره زمونه حواس درستی ندارند خیلی دقت کنید فکر کنید نمونه ی خانواده ی خودتان است. ولی حجم زیاد نمونه های دریافتی و این نکته جالب که پرسنل همگی میدانند اکثر نتیجه ی این آزمایشات نرمال است و قصد پزشک فقط پر کردن صفحه ی درخواست آزمایش بوده نه نیاز بیمار، نمونه ها با بی دقتی هر چه تمام تر آنالیز میشود، کارهای میکروسکوپی در خیلی از موارد انجام نمی شود یا بقول خانم دکتر چون جواب ها باید "دکتر پسند" باشند چیزی که دیده می شود (البته اگر پرسنل مربوطه چیزی ببیند) گزارش نمیشود!!! جابجایی نمونه ها هم که این روز ها مسئله ای کاملا عادی است. از آنجایی که کنترل درستی روی بخش خصوصی نمی شود بسیاری از آزمایشات هورمونی در پایین ترین دقت ممکن و از روی نوار خوانده می شوند.این آزمایشگاهها پشتوانه ی قوی تری از جلب رضایت بیمار دارند، خب البته طبیعی است آزمایشگاهی که مهمانی چند میلیونی در فلان هتل شهر میگیرد و از پزشکانی که در پررونق شدن آزمایشگاه نقش اساسی داشتند با چند صد میلیون تقدیر میکند ، دیگری نیازی به رضایت پیرمردی که از شهرستان برای گرفتن آزمایش آمده، ندارد. به حرفهای خانم دکتر فکر میکنم و جوابی که بیمار نزد پزشک می برد، به همراهان بیماری که حالا امیدشان بعد از خدا به دستهای توانمند پزشک است وبرخورد برخی پزشکان: پزشک بارها در دانشگاه شنیده است که پرسنل آزمایشگاه در این دوره زمونه حواس درستی ندارند،شما باید به علائم بالینی توجه کنید، نمی دانم این چند وقته دقت کردید هر بار به پزشکی مراجعه کردیم بعد از کلی آزمایش و انواع عکس های رادیولوژی و... تازه موقع دادن دارو برای تب، تب بر برای عطسه، آنتی هیستامین، برای دل درد و حالت تهوع، قرص وشربت ضد تهوع و کلا برای هر دردی داروی مسکن آن نوشته می شود. آخر این چه پیشرفت طبی است که فقط درد را از بین میبرند واصلا کاری به عامل به وجود آورنده ی آن ندارند با این کارفقط بیماری را پنهان میکنند و میخواهند روزی به داد بیمار برسد که دیگر کار از کار گذشته و...به سادگی با زندگی مردم بازی میکنند. درست است که پزشکان جوان باید سالها تجربه کسب کنند ولی ندانستن اینکه تست رایت همان آزمایشی است که برای تشخیص تب مالت انجام می شود گناهی است نا بخشودنی! حالا اینها که جوانند، آقای دکتر 60ساله ای که تخصص و فوق تخصصش را از فلان دانشگاه فلان کشور گرفته ومطبش پراز تقدیر نامه است برای پادرد دختر 20ساله ای عکسMRIمینویسدچون فکر می کند بیمار بدون هیچ علامت دیگری دیسک کمر دارد!!! البته با کلی سفارش که عکس را حتما از فلان مرکز تهیه کن، دستگاهایشان بهتر است! پزشک گران قدر دیگری برای بیماری یک دوره ی چند ماهه ی طولانی کورتون تجویز می کند تا علائم پوستی بیماری نا معلومی را از بین ببرد و چند ویزیت دیگر در خدمت بیمار بیچاره باشد، وچه بر سر سیستم ایمنی فرد می آید خدا میداند. باز خدا پدر این بیمه ها را بیامرزد، جدیدا بیمه تکمیلی حق پورسانت پزشکان عزیز برای عمل جراحی را هم پرداخت می کند! سرم سوت میکشد، چند ساعتی هست که فقط جسمم اینجا بوده و صفحه ی کتاب پیش رویم تکان هم نخورده، بهتر است بروم. از آزمایشگاه و حال و هوای بیماران بیرون می آیم، پیاده راه می افتم، به سختی نفس میکشم، یا قلبم گرفته یا هوای آلوده مجالی برای اکسیژن های نا چیز هوا باقی نمی گذارد تا نفس بکشم . راستی شهر من شهر اتومبیل های استاندارد داخلی است، جایی که وقتی قرار است اتومبیلی صادر شود برای اگزوز آن فیلتر نصب می کنند و وقتی همان خودرو در داخل عرضه می شود فیلتر هوا که هیچ خیلی ازلوازم جانبی دیگر آنها هم برای صرفه جویی خذف می شود وهمین می شود که هزاران نوع ماده شیمیایی مضر و مقادیر ناقابلی سرب وارد هوای شهر می شود. البته، این سرب ها که چیزی نیست ما ایرانی ها خیلی مقاوم تر از این حرفهاییم، حتی اگر برنج هایمان پر از سرب و ارسنیک هم باشد باز چیزیمان نمی شود! به خانه میرسم پدرم از کسب و کار و درآمد می گوید و تلویزیون خبری را که دیشب گفته بود تکذیب میکند. چند وقتی هست که عادت کردیم به خبر هایی که می آیند و بی خبر می روند!!! به روزی که گذشت نگاهی می کنم، امروز شهر من تنها یک کلمه تا "مدینه ی فاضله" فاصله داشت، کلمه ای که به سادگی لبخندی بر زبان جاری می شود و به اندکی غفلت کیلومتر ها از ما فاصله میگیرد و با رفتنش خیلی از ارزش هایمان بی ارزش می شوند؛ "وجدان" ، حس آشنایی که سالهاست در اثر مصرف مدام مسکن ها و درد کش ها غریبانه بی درد مانده، دردی را حس نمی کند تا حواسمان باشد" وظیفه ای "داریم در قبال تمامی کسانی که صادقانه امید و اطمینانشان را به ما می بخشند...
افزودن به علاقمنديها
ثبت لينك در
ايميل كردن اين
نمايش: 100 نظرات (1)
![]() نوشتن نظر
|
