|
مداد سفيد
|
|
* بهناز كمراني چقدر زمان زود می گذره و ما آدما رو مبهوت خودش می کنه. مثل اینکه همین دیروز بود که زمزمه ی اومدن فصل بهار و عید نوروز از هر کوی و برزنی به گوش می رسید، از پیر و جوون، از دشت و زمین، از چرنده و پرنده؛ همگی داشتند خودشون رو آماده می کردند که با یکسال روزای خوب و بد، یکسال شکست ها و پیروزی ها، یکسال زندگی خداحافظی کنند و کلی نقشه های جدید از چه کنم و نکنم ها، برای سال جدیدی که مشتاقه منتظرش بودند کشیده بودند. جنب و جوش ها شروع شده بود که هرچی کهنگی و کسالت تو خونه هاشون جمع شده رو از بین ببرند و به قولی یه خونه تکونی اساسی کنند. بعضی ها هم خونه ی دلشون رو یه آب و جارویی زدند و از هرچی بدی و کینه بود پاک کردند و با دلی روشن رفتند که بنشینند پای سفره ی هفت سین ایرونی که یه کوله بار فرهنگ و تاریخ و تمدن ایرونی داره. همه ذهن هاشون مشغول خرید شب عید بودند، از لباس و میوه و آجیل گرفته تا تغییر دکوراسیون خونه هاشون و مسافرت تعطیلات نوروز. کسی به فکر دخترک خیابان گرد نبود که پناهش آغوش نامردان مردنما و امید زندگیش بی امیدی از زندگی. دخترکی که شور و شوق اومدن سال جدید براش مفهومی نداره و بیزاره از همهی روزهای سال حتی روز اول نوروز، حتی موقع سال تحویل که براش نوید بخش یه سال جدید و ادامه داشتن زندگیه. به فکر بچه های یتیمی که دور هم جشن سبز نوروزشون تو خرابه های اطراف شهر یا زیر یه پل جشن می گیرند و تمام رنج ها و دردهای یکسالی که بهشون گذشت رو از یاد می برند و خودشون رو خوشبخترین آدم ها فرض می کنند و با دلهای پاک و بی گناهشون آرزو میکنند که تو سال جدید هرکدومشون به زندگی برسند. یا پسرک گل فروشی که دست خواهر کوچولوشو گرفته و نگاهش به چراغ سرچهارراهه و به خواهرش قول می ده که این بار میره و همهي دسته گل ها را می فروشه و برمیگرده. به فکر آدمای از خود گذشته ای که از همه چیزشون حاضر شدند بگذرند و اما موقع سال تحویل کنار سفرهی هفت سین جاشون خالی بود و یاد عزیزانی که رفتند و دیگه کنار ما نیستند، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها که هرسال نوروز با وجود اونا با گرمای خودشون رنگ می گرفت. و یکسال دیگه هم گذشت... و امسال باز هم در انتظار نوروزیم. امیدوارم سال پرباری داشته باشید و به تمام اهدافتون در سال جدید برسید.
|