مجنون كدومه؟ عشق كدومه؟ كي عاشقه؟ من؟ كي گفته؟ عمراً! من عاشق بشم؟ اشتباه به عرض رسوندن عزيز من! من هر چي بشم عاشق نميشم. ميدوني چيه اصلاً؟ ما دور دلمون يه حصار كشيديم به چه سفتي! به چه محكمي! هيشكي حق نداره پاش رو از حدود دل ما فراتر بذاره و بياد تو. دله ديگه؛ زيرگذر لوطي نيست كه هر كي دوست داشت هر موقع بـياد و ازش رد شه و بره و پشت سرش رو هم نگاه نكنه...
آقايي كه شما باشي ـ و ايضاً خانومي كه البته جاي خواهري ـ واللا ما هم شنيديم كه ميگن انگار يه روزي يه مجنوني بوده و گويا يكي ديگه هم بوده. يادم نيست الان شيرين بود اسمش يا چيز ديگه؛ يه ماجراهايي انگار با هم داشتن. مي گن انگار زياد ميزدن كاسه كوزهي هم رو ميشكستن. دستشون رو ميبريدن، قط ميزدن و روي خاك با خون اسم هم رو مينوشتن و براي هم شاخ و شونه ميكشيدن و پاي دو سه نفر ديگه مثل ليلي و خسرو و منيژه و فرهاد و بيژن رو هم انگار كشيده بودن وسط و از اين حرفا. ما كه واللا سر درنياورديم كه اين وسط كي از كي خوشش اومد و كي سينه چاك كي شد. امّا فكر ميكنم منيژه با فرهاد رفت و مجنون با خسرو… هييييييي واي نه! استغفرا...! اشتباه شد انگار. فكر نميكنم اون موقعها اين چيزها قانوني بوده باشه!... خلاصه ما نفهميديم كي عاشق كي شد. فقط ميگن انگار خيلي دردسرا داشت بازيشون و كلّا خيلي زدن به تريپ هم و آخر هم انگار به هيچ جا نرسيدن. يادمه معلّم ادبياتمون كه براي خودش پير پسري بود و عزب، به ما يه چيزي ميگفت كه نتيجهي اخلاقياش اين ميشه كه دلي رو كه درد نميكنه، الكي اسير چشم و ابرو و خال و رخسار نميكنن. ما هم با خودمون گفتيم كه لااقل همين يه درس رو از اين معلّم بگيريم و دل به هيشكي نبنديم. از اون روز تا حالا هم نه دل به جگرگوشهي مردم داديم و نه قلوهشون رو گرفتيم. (آخ كه چقدر هوس دل و جيگر كردم! يادم باشه اينا رو كه نوشتم، برم زير بازارچه دو تا سيخ جيگر خودم رو مهمون كنم...)
تا اين جا رو داشته باش... در ميزنن برم ببينم كيه، جَلدي برميگردم... واي! چه آشي! چه رنگي! چه بويي! آه... ليلا خانم بود... دختر همسايهي روبرويي. آش آورد. تا آش رو داد دستم، انگار كه داغ داغ هورتي سركشيده باشمش، از خود صورتم داغ شد اومد تا وسط سينهام كه ديدم داره انگاره يه چيزي اون وسط مسطا ميسوزه... ميلرزه و ميسوزه. گفت نذريه. دعا بفرماييد. گفتم قبول باشه، چشم...
يه دفعه انگار ياد يكي از همون درساي ادبـيات افتادم كه مجنون ميگفت:
يــا رب به خـــدايي خداييـــت وانگه به كمــال كبرياييـت
از عمر من آن چه هست برجاي برگير و بر عمر ليلي افزاي
از نشریه ی الکترونیک موازی