| آن روز... |
| دخترونه |
|
* شریفی
و آن روز، چه روز زشتی. من آمدم که برسم، با دنیایی از غرور و یکدندگی، با چشمانی بهت وجودش. دریغ از لبخندی خشک و او آمده بود که برسم، با دنیایی از مهر و با چشمانی بهت نگاهم، با بهاری حرف در انتظار یک لبخند، اما من نخندیدم. و آن روز، چه روز غمگینی، من آمدم که بمانم از آن جاده ی سرد و با آن کوه غم، با نگاهی تیز و او آمده بود که نمانم با التماس نگاه و دنیای محبت اما من ماندم. و آن روز که من با گریه آمدم و او نیز با گریه آمده بود. من اشک او را دیدم و ای کاش او هم اشک مرا دیده بود اما ندید، ولی باز هم، هم چنان آمدم و ای کاش نیادمده بودم. و آن سوی دیگر، مهربانی دیگر، دل شکسته ی حرف های من، با دنیایی از سکوت پر صدا و نگاهی پر بهار و هم چنان نگاهم کرد تا من از نگاهش بخوانم، اما نخواندم. من گریه کردم و او اشکم را دید اما او گریه نکرد تا من ببینم. کسی نپرسید چرا؟ و مثل همیشه خودم پرسیدم چرا؟! اما ندانستم! و کسی فریاد زد: آن روز چه روز تاریکی که تو در انتظار لبخند کسی خواهی ماند و با گریه به دیدنش خواهی رفت و آن روز همه اشک تو را خواهند دید و تو اشک او را نمی بینی. و آن روز چه روز سردی که او همچنان می رود و تو می مانی با التماس نگاهت. و آن روز چه روز سنگینی که تو دل شکسته ی حرف های او می شوی و کسی از چشمانت نمی خواند. و آن روز که از خودت می پرسی چرا؟! حتما خواهی فهمید که هر چه برای او کردی، او برای تو کرد. به راستی فریادش پاک است.
افزودن به علاقمنديها
ثبت لينك در
ايميل كردن اين
نمايش: 87 نظرات (0)
![]() نوشتن نظر
|
