|
دخترونه
|
همه ميگويند وصله ناجوريد. مثل لباس گشاد زار ميزنيد به تن هم. چشمانـتان آلبالو ـ گيلاس ميچيند و هوس را با عشق اشتباه گرفتهايد. ساز رسوايي عشق شما آبرو برايمان نگذاشته. آنهايي هم كه كاسه داغتر از آشاند جار ميزنند ليلي دسته گل به آب داده؛ بيچاره ليلي! يك ريز و پشت هم، تگرگ حرفهايشان بر سرم سوز ميزند. نميفهمند؛ هر چه ميخواهند ميگويند، نميدانند ليلي بيدي نيست كه با اين بادها، يا نه بهتر از آن، تندبادها بلرزد. من به عشق مردانهي مجنون ايمان دارم. تاوان اين به ظاهر گناه هم با خودِ خودم. هرچه باشد من ليليام. ليلي سراسر شور و احساس، ليلي سوز و گداز، ليلي مجنون. مجنون من هرچه باشد براي من عزيز است و دوستش دارم. به قول مادربزرگ ”اين علف هرچقدر هم شور، تلخ، بيمزه، به دهان بزي شيرين آمده است“ ولي چه كنم كه ديگران يا در اين باغ نبودهاند يا اگر بودهاند دچار فراموشي شدهاند. از من ميخواهند تمام جوانب را بسنجم. اگر هم عاشقم، عاقلانه عاشق باشم. اما عشق كه منطق سرش نميشود، يك اتفاق است. اين لرزش دلِ بدمصب كه دست خود آدم نيست. اگر بود كه يك قفل بزرگ به درش ميزدم و كليدش را در چاه ميانداختم. گمان ميكنند تحمل عشق به اين راحتيها است؛ نه! بخدا شب و روزم را گرفته، آزارم ميدهد، اذيت ميشوم، درد به جانم انداخته. اصلاً اگر اختيار با خودم بود، اول خودم را پيدا ميكردم بعد مجنون را. اگر اين تپشهاي نابجا نبود، اين همه در هول و هراس نبودم. شايد اگر ميتوانستم دل سركش را رام كنم آن وقت ”عاقلانه انتخاب ميكردم و عاشقانه زندگي.“ اينها را گفتم كه بدانيد ميدانم همه چيز را. به اين عشق واقفم، به سختيها و مرارتهايش، به رنج و مصيبتهايش و... اما باز هم در تب و تاب مجنونم. دلم برايت ميسوزد ليلي جان!
|
|
دخترونه
|
|
* بهناز كمراني یکی بود یکی نبود، زیر این گنبد کبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. گذشت و گذشت و موجود دو پایی رشد کرد و بزرگ شد. اسم خودش را گذاشت موجود ضخیم آن هم از نوع برتر! ضخیم کوچولو که بزرگ شده بود و یک استعداد خدادادی عجیب تو شناخت موجودات دیگه داشت، ناگهان جرقه ای تو ذهنش زد و به این فکر افتاد که اگر من هستم، خوب چه نیازی به اون موجود نرم و لطیف و تیتیش مامانی هست که هر روز و هر لحظه باید تحملش کنم؟ آخه حیف نیست که من به این خوبی و با مرامی و با معرفتی باید این موجود لطیف بی مرام رو نظاره گر باشم؟! اصلا یه چیزی، این ها اصلا مرام و معرفت هم دارند؟ یه مدتی گذشت و ضخیم خان که اتفاقا تو عصر خودش به ”دم باریک“ هم شهرت یافته بود نام و آوازه اش تا چین و ماچین هم رسیده بود، تو افکار خودش غرق شده بود و کنج عزلت گزیده بود تا بتواند به نتیجه ای برسد و جامعه بشریت از نوع ضخیم هایش را از این ”معضل“ آگاه کند و حتی بعضی هایشان را هم نجات دهد. آخر از شانس ضخیم خان، اوضاع شهر و کشور و جامعه اون زمان اونقدر خوب بود که همه به کیف و عیش و نوش روزگارشان را می گذروندند و هیچ مشکلی نبود. نه دلی وجود داشت که توش آه وافسوس و غم باشد نه روحی که پژمرده و خشکیده باشد. فقط و فقط همین مانده بود حل بشود تا ذهن ها از زنجیر فکر و نگرانی آزاد بشود و به قولی جهان گلستان شود. باز هم، همون جرقه تو بالاخونهی گرانبها و به وسعت اقیانوس ضخیمخان زده شد و از ذوقش مثل ارشمیدس که وقتی جواب مساله اش راپیداکرد ازحمام پرید بیرون و با یک لنگ، دمپایی یه چند دوری دور حیاط زد و از خوشحالی شکر به درگاه خالق بی همتای خودش کرد. پیام شادی بخش به یاران ضخیم خود داد که آقا یافتم، یافتم چاره ی کار را...! من روزگاری است که به عنایت خداوند و تحمل رنج و مشقت بسیار در این وادی، دستی در نوشتن پیدا کردم و به تازگی دکترای افتخاری ”لطیف شناسی“ هم از طرف سازمان حمایت از مظلوم نمایی ضخیم ها از آن خود نمودم. دوستان بیایید و تجربیات ارزشمند خود را که با تحمل رنج بسیار از جنس لطیف بدست آوردید در اختیار من بگذارید تا به همگان اثبات کنم که ”بله ندارند“ داغ های دلمان را به رشته تحریر در می آوریم و به چاپ می رسانیم در اختیار عموم قرار می دهیم و ثابت می کنیم که چرا، چی، چگونه، چه کسی، آری یاخیر...!! اما غافل از این که ضخیم خان ما فراموش کردند که مرام ومعرفت ربطی به لطیف بودن ندارد و از خصلتی شروع به نظر سنجی و حرف زدن کردند که دیگر در قوطی هیچ عطاری ای پیدا نمی شود. اما خوب هنوز هم می شود بین این چند میلیارد آدم چه لطیف وچه ضخیم، بامرام هم پیداکرد. فقط یک اراده ی قوی می خواهد. نوشتن و محکوم کردن ممکن است خیلی راحت باشد، اما درست قضاوت کردن و منصف بودن به این سادگیها نیست وخودش به نوعی بیمرامیست. مهم این است که اول خودت را بشناسی و خوب یا بد بودن کار خودت مقابل دیگران را تشخیص بدهی تا بعد بتوانی درمورد دیگران قضاوت کنی.
|
|
دخترونه
|
|
* شریفی و آن روز، چه روز زشتی. من آمدم که برسم، با دنیایی از غرور و یکدندگی، با چشمانی بهت وجودش. دریغ از لبخندی خشک و او آمده بود که برسم، با دنیایی از مهر و با چشمانی بهت نگاهم، با بهاری حرف در انتظار یک لبخند، اما من نخندیدم. و آن روز، چه روز غمگینی، من آمدم که بمانم از آن جاده ی سرد و با آن کوه غم، با نگاهی تیز و او آمده بود که نمانم با التماس نگاه و دنیای محبت اما من ماندم. و آن روز که من با گریه آمدم و او نیز با گریه آمده بود. من اشک او را دیدم و ای کاش او هم اشک مرا دیده بود اما ندید، ولی باز هم، هم چنان آمدم و ای کاش نیادمده بودم. و آن سوی دیگر، مهربانی دیگر، دل شکسته ی حرف های من، با دنیایی از سکوت پر صدا و نگاهی پر بهار و هم چنان نگاهم کرد تا من از نگاهش بخوانم، اما نخواندم. من گریه کردم و او اشکم را دید اما او گریه نکرد تا من ببینم. کسی نپرسید چرا؟ و مثل همیشه خودم پرسیدم چرا؟! اما ندانستم! و کسی فریاد زد: آن روز چه روز تاریکی که تو در انتظار لبخند کسی خواهی ماند و با گریه به دیدنش خواهی رفت و آن روز همه اشک تو را خواهند دید و تو اشک او را نمی بینی. و آن روز چه روز سردی که او همچنان می رود و تو می مانی با التماس نگاهت. و آن روز چه روز سنگینی که تو دل شکسته ی حرف های او می شوی و کسی از چشمانت نمی خواند. و آن روز که از خودت می پرسی چرا؟! حتما خواهی فهمید که هر چه برای او کردی، او برای تو کرد. به راستی فریادش پاک است. |
|
دخترونه
|
|
با هر قدم كه بر مي داشتم؛ نسيم اول صبح توي چادرم مي پيچيد و تابي به لبه هاي نواردوزي شده اش مي داد. سعي كردم بلندتر قدم بردارم تا مگه مسافت رو كوتاه تر كرده باشم، اما انگار كوچه زير پام كش مي اومد و توي ذهن خودم به جاي راه رفتن،در جا مي زدم. دوست نداشتم به ساعتم نگاه كنم. ساعت هشت بايد مي رسيدم انقلاب و يك ربع به هشت تازه راه افتاده بودم. هرچقدر هم كه تند مي رفتم نمي رسيدم. قبلنا هر وقت اينطوري ديرم مي شد:مي گفتم «حالا كه قراره دير برم، بذار حسابي دير كنم... وقتي سر موقع نرفتي ديگه مهم نيست يك ربع دير كني يا يك ساعت... آب كه از سر گذشت...
نه ! ولي ايندفعه ديگه نمي تونستم با اين توجيه ها خودمو آروم كنم، كلاس دانشگاه نبود كه اگر دير مي رسيدم قيد كلاس رو بزنم و برم واسهء خودم چايي بخورم، قرار بود! قرار! ـ واي خدا يه ماشين برام جور كن كه راننده اش از اون ديوونه هاي رالي باشه... ـ انقلاب... ـ انقلاب ـ 250 تومن ميشه خانم! اه نرفته چراغ قرمزه. اگه اين راننده ء بي عرضه يه كم مي جنبيد و هي جلوي اين عابر و اون مسافر ، ترمز نمي كرد الان حداقل اين يه چراغو رد كرده بوديم. عصبي و آشفته با دستبندم بازي مي كنم. هي دستم به ساعتم مي خوره، مي خوام نگاش نكنم، نمي تونم. عقربه ساعت، وقيحانه و با جسارت تمام روي عدد 8 ايستاده. دوباره ماشين براي سوار كردن يك مسافر ديگه نگه مي داره. بغل دستي من پياده مي شه و من جابجا مي شم و خودمو به در تكيه مي دم و از پنجره به اون طرف خيابان خيره مي شم. اي بابا ! اين كيه كه پيشم نشسته ، چرا زل زده به من؟ بر مي گردم به طرفش. مات مي مونم. ـ تو اينجا چكار مي كني؟ ـ خوب دارم مي رم سر قرار ـ حالا؟ ـ خودتو چي مي گي؟ راحت و رها لبخند مي زنم. اون هم بدون اينكه چشم ازم برداره، با صداي بلند به راننده مي گه:«نگه دار آقاي راننده، ما رسيديم!» راضيه ايماني از نشریه ی الکترونیک موازی |
|
دخترونه
|
|
* بهناز کمرانی
آهای مردها ! من هم یک انسان، یک آدم درست مثل خود شما هستم. انسانی که عقل و خردش آن را از یک حیوان برتر کرده. انسانی که اراده و اختیار دارد. انسانی که جنسیتش زن، ولی باز هم انسان است. آهای دختر! تویی که الان داری این مطلب را می خوانی در مورد خودت چه تصوری داری؟ به خودت اول به عنوان یک انسان با تمام این ویژگی ها نگاه می کنی و بعد به عنوان یک زن یا نه برعکس این قضیه؟ چرا گذشته و حال زن اینقدر تیره و تار بوده و هنوز هم هست؟ دخترک های معصومی که به گناه ازجنس زن بودن درآغوش خاک رفتند تا از جنس خاک شوند (بای ذنب قتلت. آیه 9 سوره تکویر) و لکه ننگ پاک شود. دخترها و زنهایی که در حرم سراهای شاهانه یک مرد اسباب عیش و نوش بودند. دخترها و زن هایی که در جنگ ها به غنیمت برده می شدند و... با وجودی که الان در قرن 21 زندگی می کنیم و ادعا می شود که در عرصه علم وتکنولوژی و پیشرفت و تمدن و مساوات و برابری هستیم، بازهم تبعیض می بینیم، بازهم افکار منسوخ شده واجباری جاری است. گفته می شود که زن و مرد با هم برابرند، اما زن هنوز در چارچوب سلطه مرد گرفتاراست. باید حضورش در جامعه آن قدر کم و در حد لزوم باشد! تا جامعه از سلامت برخوردار باشد. یعنی بهتر است بگوییم سلامت مرد، چرا که مردها ضعیفند! از طرفی، غرب نیز از زن، به اسم آزادی، ابزاری تبلیغی ساخته و با استفاده از برهنگی زن، درآمد کسب می کند. تشکلات و افراد و گروه های فمینیستی زیادی امروزه فعالیت می کنند که زنان را به حقوق خود برسانند ولی اگر تفکر عوض نشود آیا آزادی و احقاق حق فایده ای دارد؟ چرا باید هنوزهم زن هایی باشند که زیر مشت و لگد شوهرانشان، تمام شخصیت و هویتشان خرد شود؟ چرا باید هر روز ده ها دختر از خانه فرار کنند و آواره خیابان ها شوند؟ چون تحمل ولگردهای خیابان راحت تر از سلطه پدر و برادرشان در خانه است؛ حداقل جایی است که دیگر کتک نمی خورند. چرا باید قاچاق زن و دختر وجود داشته باشد به کشورهای اروپایی و عربی یا زن هایی که کبودی زیر چشمشان با اشک های سردشان التیام یابد، چون چاره ای نمی بینند و تکیه گاه دیگه ای ندارند. یا زن هایی که هیچ منبع درآمدی ندارند و از طرف هیچ جایی هم حمایت نمی شوند و به خاطر یه لقمه نان، به هر خفت و خواری تن می دهند. چرا باید زنی به خاطر بچه دار نشدن و ترس از برگشت به خانه پدری که حکم زندان و جهنم برایش دارد حاضر باشد که خودش یک زن بدبخت دیگر را بیاورد در زندگی شان تا برای مردش بچه بیاورد. چرا در بعضی از کشور ها به زن آنقدر به دیده پست و کم ارزش نگاه می کنند که حتی از معمولترین حقوقی که یک انسان می تواند داشته باشد محروم شود؟ چرا مردها نباید فکر و نگرش شان را تغییر دهند، تا همه قصور و بدبختی ها را از چشم زن نبینند؟ زن هم موجودی مثل مرد است. زن هم یک انسان است. |
|
|
|
|
|
صفحه 1 از 2 |