| ناگزیر |
| شاعرانه |
| نوشته شده توسط فخرالدین محمد موسایی |
|
شیوه ی دل شکستن کرده ای از بر چرا؟ هیچ نخوانی شبی نغمه ی دیگر چرا؟ سوختم از آتش و نرم نشد خاطرت اشک ندارد اثر،این گهر تر چرا؟ من که به دام توام ،رحم کن آخر کمی مرغ چو زندانی است،می کنیش پر چرا؟ خاطر نازکم را، به ضرب غم می زنی می شکنی پای گل،با تبر آخر چرا؟ پادشها گدایی، بر در خانه ی تو بست نشسته عمری،باز نشد در چرا؟ من که زخنده ی تو مست شدم تا ابد! این همه هر دم کنی جلوه ی دیگر چرا؟ دارم امید وفا از تو و پرسم زخود مانده چنین بی ثمر،این گل بی بر چرا؟ می بری ای سنگدل،پای دلم را و من در عجبم کآمدم، سوی تو با سر چرا؟ صبر و قراری نماند در غم دوری تو باز شکست از میان،سرو تناور چرا؟ آه چو من عاشقم! نیست مرا چاره ای! بودن من این چنین،گلایه پرور چرا؟
افزودن به علاقمنديها
ثبت لينك در
ايميل كردن اين
نمايش: 87 نظرات (0)
![]() نوشتن نظر
|
