|
شاعرانه
|
|
* فخرالدين محمد موسايي بیا ای عشق! جانم دفتر توست! خطوطم تشنه ی شعر تر توست! تمام روشنای کاغذ دل زسوسوی منیر مجمر توست چنین موزون که می بینی قلم را پری از نظم ناب پیکر توست! همین احساس جاری در وجودم یقین دارم که پیغام آور توست! بنوشان از خودت جان قلم را شرابی کاو خمار جوهر توست! بنوشان تا شود مست و بریزد زلب آن آتشی را کآذر توست! بزن یک بوسه ی تبدار بردل بر این مستی که امشب در بر توست! بدم در این خطوط مرده جانی به آهنگی که صور محشر توست! که جان گیرند الفاظ و برقصند به سازی خوش که دائم در سر توست! بزن نقشی بهشتی دفترم را به ابیاتی که حرف آخر توست! 
|