|
اتاق آبي
|
|
* فخرالدين محمد موسايي پیر مردی مهربان و خوش نهاد ناگهان در دام بیماری فتاد آنچنان کاو اقتضای پیری است دردها یک یک به جان او نشست شد نحیف و میل او کم شد به نان ماند تنها پوستی بر استخوان قامتش همچون کمانی شد دوتا دستهایش آشنا شد با عصا چهره اش گه زرد شد گاهی سیاه پای او هم شد رفیق نیمه راه رعشه در دستان او آمد پدید شام زلفش چون سحرگه شد سپید خانه ی چشمان او بی نور شد کورسویی هم که بودش، کور شد قلب او در سینه اش پرناز شد روز و شب با خستگی دمساز شد لحظه ای آرام و گاهی بس شدید آنچه خود می خواست، آن سان می تپید عاقبت آمد زمان مرگ او شد خزان و زرد شد هر برگ او پیر مرد احوال خود را چون بدید خوب دانست این که فرجامش رسید پس صدا زد آشنایان را که هان صحبتی دارم شما را این زمان قصه امشب رو به پایان میرود جان به قصد وصل جانان می رود نوبهار عمر من دیگر گذشت رنگ پیری بر وجود من نشست تار و پودم عاقبت از هم گسست شیشه ی عمرم کنون در هم شکست مرگ امشب دم به دم در میزند تازه مهمان بی خبر سر می زند صبح فردا همسفر با او شوم زین سرا در خانه ی دیگر روم پیش من آیید تا بار دگر نیک بینم رویتان پیش از سفر تا به آرامی ازین جا پر کشم رخت خود در خانهی دیگر کشم اهل منزل زین سخن گریان شدند دور او چون حلقه ای گرد آمدند دخترش دستان او را با دو دست در میان آورد و پیش او نشست با شکایت سر برآورد و به آه گفت آخر چیست این روز سیاه؟ عمر انسان می رسد روزی به سر از چه رو اما خموش و بی خبر؟ با خبر از مرگ خود گر می شدیم عازم این راه، بهتر می شدیم مرد دانا این سخن ها را شنفت با تبسم رو به او اینگونه گفت: مرگ پیش از آنکه آید در میان می دهد از خود خبر با صد زبان هر زمان یک تن رود از این جهان باشد این ما و شما را هم نشان نوبت ما هم زمانی می رسد مرگ، ما را هم به کامش می کشد ********** این زمان نزدیک او آمد پسر بوسه زد بر صورت و دست پدر اشک از چشمان او بیرون دوید ردی از غم روی سیمایش کشید گفت:عمری با بزرگی و وقار زندگی کردی تو در این روزگار نکته های بی شمار آموختی گنج دانایی بسی اندوختی گرد نادانی ز روی ما بشوی راز نیکو زیستن با ما بگوی پند گو ما را تو ای دانای پیر تا سلامت بگذریم از این مسیر گفت ای فرزند من بشنو کنون راز پنهانی که دارم در درون من جوان بودم زمانی چون شما بودم از بند کسالت ها رها در مسیر زندگی، صد افت و خیز بود در پیش و نبد راه گریز عشق آمد، شد به جانم رهنما دیگر از آن پس نرفتم از خطا ره ندادم زشت خویی را به جان مهربانی کرده ام با مردمان شادی مردم مرا هم شاد کرد از غم آنان دلم آمد به درد چون نهال مهربانی کاشتم میوه ی آسودگی برداشتم پس تو هم با عشق هر جا پا گذار زاد ره بردار و آنگه ره سپار ****** اینچنین گفت و دگر چیزی نگفت چشمهایش را ببست و خوش بخفت با سبکبالی، سحر پرواز کرد رفت در اوج و سفر آغاز کرد
|