| گل سرخ |
| نسكافه |
|
* محمد سليمي دیروز با یه دسته گل سرخ اومده بود به دیدنم. با همون نگاهی که سال ها آرزوش رو داشتم و از اون دریغم می کرد. گریه کرد و گفت که دلش واسم تنگ شده و من هم چنان مثل همیشه فقط نگاهش می کردم. تا این که رفت، در حالی که سنگ قبرم با اشکاش خیس شده بود.
افزودن به علاقمنديها
ثبت لينك در
ايميل كردن اين
نمايش: 72 نظرات (0)
![]() نوشتن نظر
|
