|
مستانه
|
|
* محمد سليمي الو؟... خونه خدا؟؟ پس چرا کسی جواب نمیده ؟ [یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس.] + بله با کی کار داری کوچولو؟ - خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده. + بگو من می شنوم. کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی؟ من با خدا کار دارم ... + هر چی می خوای به من بگو قول میدم به خدا بگم. صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منا دوست نداره؟ فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت: نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و به روی گونه اش غلطید و با بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت؛ + بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو. دیگر بغض امانش را بریده بود، بلند بلند گریه کرد و گفت: خدا جون، خدای مهربون، خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو روخدا نذار بزرگ شم توروخدا... + چرا؟ این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ - آخه خدا من تو رو خیلی دوست دارم قد مامانم . ده تا دوست دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم. چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش را به اندازه بزرگ شدن فراموش میکند... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب، من را از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خود خواهی شان می خواستند. دنیا برای تو کوچک است... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی... کودک در کنار گوشی تلفن، در حالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت. آری بالاخره کودک بیمار به آغوش مهربان خدا رفت.
|