|
مستانه
|
|
روزی عارفی ندایی از غیب شنید: که ای اهل دل؛ آیا میخواهی آنچه از درون تو میدانیم، بر مردم آشکار کنیم تا بفهمند که تو آنقدرها هم که نشان میدهی زاهد و عارف نیستی؟ و عارف پاسخ داد: آیا تو میخواهی که من به مردم بگویم که حد و اندازه بخشش و رحمت تو چقدر است تا آنها بی پروا از خشم تو و با اتکا به رحمت بی انتهایت، به هرکاری که دوست دارند، دست بزنند؟! مجددا همان ندای غیبی به گوش رسید که گفت: بسیار خب عارف،... تسلیـــــم! نه تو چنین کاری بکن و نه من چنان کاری را انجام میدهم. او معنای رحیم را میدانست...
|