ابتدا مجله‌ي الكترونيك ادبي داستانك به نقطه‌اي كه خيره مي‌شوم

به نقطه‌اي كه خيره مي‌شوم
امتیاز کاربران: / 0
ضعیفبهترین 
داستانك
نوشته شده توسط هومن   
يه جا ميشينم،به يه نقطه خيره ميشم،چی ميبينم؟هيچ چی؟ شايد تو گذشته سير ميکنم،شايد به آرزوها و روياهايی که هيچ وقت مجال رنگ گرفتن نداشته فکر ميکنم...
سايه ها،چيزايی که مونده واسم و تمام وجودم را فرا گرفته،و حالا جزئ از من شده ...
بعضی وقتها به چشمها فکر ميکنم، به چشمهايی که اومدن و تو زندگيم توفان بپا کردن و رفتن...
بعضی وقتها به گذر انوار از ميان گيسوان فکر ميکنم،که چطور ميگذشتن و با هاله اي به رنگ طلايی و با درخشش وصف نشدنی تمام اطاق رو روشن ميکردن...
بعضی وقتها به بوسه هايی فکر ميکنم که تمام شدنی نبودن...
شايد به گرمی دستانی فکر ميکنم که هر وقت دچار کابوس های شبانه بودم،هيچ گاه نوازش رو از من دريغ نکرده بودن، به گرمی تنی که هميشه حضورش رو در کنارم حس ميکردم...
ولی حيف که خيلی سبک بود، و يه روز پر کشيد و رفت، حالا من موندم و اين نقطه ها، که هر روز يجا ميشينم و بهشون خيره ميشم...
چی ميشنوم؟ هيچ چی، شايد صدايی رو ميشنوم،که شنيدنش منو از غار تنهاييهام بيرون کشيد،صدايی که شنيدنش نياز هر روز من شده بود ولی حال هر طرف که ميرم ، جز سکوت و فرياد دلخراش شب، به هيچ چيز نميرسم...
چی ميگم؟هيچ چی،شايد زير لب افسوس روز های گذشته و يا کارهايی که الان خاطره شده رو زمزمه ميکنم...
هر روز يجا ميشينم و به يه نقطه خيره ميشم و فقط گذار لحظه ها را ميشمرم،که چی بشه؟هيچ چی،شايد تموم اون خاطرت زنده بشن...
چرا يجا ميشينم و به يه نقطه خيره ميشم؟شايد منتظرم تا اون برگرده،کی؟ نميدونم،منتظر کدوم بمونم تا برگرده؟
هر کدوم که وارد زندگيم شد،يه رد پا گذاشت با يه سبک خاص رفتار کرد،ولی همشون يه جور رفتن،
همشون سر رو شونم گذاشتن و گريستن،ندای خوش دوستت دارم رو سر دادن، ولی همون روز رفتن،
حالا ميدونی چرا يه گوشه تنها ميشينم و به يه نقطه خيره ميشم؟چون اون نقطه من هستم،دارم خودم رو ميبينم که چندبار اينجوری شکستم و هيچ کس صدای شکستنم رو نشنيد،اون نقطه منم،که حالا اينجا فراموش شدم ،و بايد قشنگترين سالهای عمرم رو به مردن فکر کنم...
چرا اينجا نشستم و به يه نقطه خيره شدم؟هيچ چی،شعر حسرت رو دارم با تنهايی فراوان و سکوت عزيز،با پياله شکسته دلم سر ميکشم، از اين ناراحت نيستم که چرا اينجا نشستم و به يه نقطه خيره شدم،از اين ناراحتم که چرا اينچنين گم شدم، يجا ميشينم و به يه نقطه خيره ميشم... 
نظرات (1)Add Comment
0
زيبا!
نوشته شده توسط محمداسماعيل آرامش, اوت 15, 2009
زيبا و پر از احساس بود. با اين حال جاي كار بيشترى هم داشت. منتظر ديگر مطالب زيبايتانم.

نوشتن نظر
كوچكتر | بزرگتر

Powered By PCLiFE.iR

كاري از گروه زندگي رايانه اي


busy
 

فراخوان همکاری با مجله اینترنتی سیاه و سفید

حمایت دو طرفه

با قرار دادن بنر زیر در وب سایتتان از ما حمایت کنید

مجله اینترنتی سیاه و سفید

حمایت می کنیم

مجله کارگاهی زیگ زاگ


© وب‌گاه مجله‌ي اينترنتي سياه و سفيد. طراحي و اجرا توسط محمد اسماعيل آرامش.
تمامي حقوق معنوي مطالب انتشار يافته در اين وب‌گاه، متعلق به گاهنامه‌ي سياه و سفيد و نويسندگان آن است.
استفاده از اين مطالب، تنها با ذكر وب‌گاه سياه و سفيد و نام نويسنده‌ي مطلب مجاز است.
اين وب‌گاه، تنها نسبت به مطالب منتشر شده توسط "نويسندگان" خود مسئول است و مسئوليتي در قبال مطالب منتشر شده توسط كاربران ديگر نمي‌پذيرد.
قدرت يافته توسط:
پارسه هاستينگ