داستانك

پنجره آهنین
امتیاز کاربران: / 1
ضعیفبهترین 
داستانك
نوشته شده توسط سید حسن حقایقی   

به افتخار استاد رحماندوست

دستش به پنجره نمی‌رسید. مادرش رفته بود داداش حسینش را از مدرسه برگرداند. به او گفته بود به گاز و بخاری و برق دست نزند. دست نزده بود. او به مادرش قول داده بود و سر قولش بود. اما او هم کوچک بود. سختش بود که تک‌وتنها در یک خانه‌ی کوچک، مثل قفس بماند. تلوزیون هم مثل همیشه یا مصاحبه پخش می‌کرد یا گفتگوی خبری. "اَه" این را گفت که صدای بوق یک ماشین او را به طرف پنجره کشاند. پنجره‌ی بزرگ و آهنی که رنگش سفید بود و حسابی تمیز. مادرش آن را حسابی برق انداخته بود. شب مهمان داشتند. چند قدمی که به پنجره نزدیک شد باز یک صدای بوق دیگر. برق از چشمانش پرید. بُدُو به سمت پنجره رفت. دستش به پنجره نمی‌رسید. پرید، باز هم پرید. خسته شد. یک بچه به این زودی‌ها خسته نمی‌شود. هیجان دارد این بچه، خسته نمی‌شود که. انگار این خستگی از ناامیدی است و هیچ زهری بدتر از ناامیدی نیست. انگار که آبی روی آتش باشد سرد شد و آمد روی کاناپه، رو به پنجره و کنار کتابخانه‌ی کوچک خانه‌یشان نشست. از این فاصله فقط از پنجره آسمان دودی و نه‌آبی بل خاکستری دیده می‌شد.
صدای جیغ زوق زدگی‌اش با صدای بادبادکی به هوا رفت. باز بدو رفت طرف پنجره. سعی کرد...سعی کرد. باز به نتیجه‌ایی نرسید."آ...آ" باز صدای جیغش و داد بادبادکی قاطی شد. شوری دیگر. با عجله به این‌ور‌ و آن‌ور نگاه می‌کرد.می‌خواست چیزی را پیدا کند که رویش بایستد. نه! نیست. توی آشپزخانه، نه اینجا هم نیست.. اینجا..اینجا..اینجا! نیست..نیست..نیست.."اَه!"..
هم خشم بود و هم تاسف. اشک در ایوان چشمش بی‌تاب بود که قِل بخورد و بپرد که چشمش محلت نداد و به سمت کاناپه چرخید.چشمش برقی زد. عقلش می‌گفت سنگین است، کودکی، نمی‌توانی. نه! اینکار صحیح نیست. از طرفی دلش سنگ تمام گذاشته بود.
بادبادکهای رنگی، خیابان، ماشین‌های رنگ و وارنگ، پرنده‌های روی درخت، بچه‌هایی که بازی می‌کنند و و و.. .
اینها را دلش مرتب توی گوشش با لحنی شیرین و خوش‌مزه بیان می‌کرد و کم‌کم لبان دخترک کشیده شد..کشیده شد و چه برقی که نمی‌زند این چشمان زیبایش.
مثل فنر از جا پریده شده، با داد"با.."ی بادبادکی از جا پرید و به کاناپه حمله کرد. "اَه، چقدر سنگینه..". صدای بادبادکی نمی‌دانم چه نیرویی به او داده بود که هیچ چیز جلو داره او نبود. زور می‌زد و کاناپه سانت به سانت حرکت می‌کرد. "یه خورده بیشتر نمونده.." چیزی نمانده بود. رسید. انگار دنیا را فتح کرده بود. کرده بود!
آرام بالا رفت. انگاری که می‌خواست شیرینی این دیدار را مزّه مزّه کند و آرام زیر دندانهایش فشار دهد تا اعماق روحش خنکایش را حس کند.
"دیدم، دیدم...سلام..سلام بادبادکی.."
بادبادکی سری می‌چرخاند و او را می‌بیند. "سلام جانم؛ بادبادک می‌خوایی؟ بیا پایین دختر‌خانم.."
چشمش به بادبادک‌های رنگ و وارنگ بود که چگونه روی دریای هوا موج سواری می‌کردند. با شنیدن این حرف سرش را آرم و با ترس به سمت در گرداند. باز هم همان برق چشمانش... .

پنجره آهنین، سید حسن حقایقی

 
تهی
امتیاز کاربران: / 2
ضعیفبهترین 
داستانك
نوشته شده توسط فرزانه فرهنگيان   

زن که ملالت روزها هنوز تمام جوانیش را به یغما نبرده بود و می شد هنوز جوان به حسابش بیاوری ماتم زده و زرد رنگ چادرش را بیشتر دور خودش پیچید، سردش بود.
زمین را باران خیس کرده بود وگرنه برای تن نحیفش خوب تکیه گاهی بود تا بنشیند، دوستان شوهرش آمده بودند، فامیل هم آمده بودند اما هیچ کدام تسلای زن نبودند.
تسلای زن؛ تمام سهمش از زندگیش بود که حالا یقینا داشتند آنجا غسلش می دادند. شاید هم به کفن ملبسش می کردند.
کاش گریه می کرد، خواهر شوهر بزرگش گفت: کاش گریه می کرد. آن وقت کمی خالی می شد.
اما زن نیازی به خالی شدن نداشت. خالی شده بود، خالی، خالی.

تصویرسازی: سمیه عابدینی

 
مترسك، قسمت اول
داستانك
نوشته شده توسط هومن   

سلام، من اين پشتم.
کجا؟
پشته سرتم. من که نميتونم بچرخم، مگه نميبينی پام اينجا گير کرده؟
اه ببخشيد اصلا متوجه نشدم. حالا خوبه؟ ميتونی منو ببينی؟ اصلاً تو که چشم نداری! پس چجوری منو ميبينی؟
اولاً من چشم دارم نميبينيشون اينجا هستن، جلوی سرم، دوماً تو ديگه چه جونوری هستی؟
من کلاغم ، تا حالا نديدی؟
راستش از دور ديدم ، آخه شما بايد از من بترسين، واسه همين هميشه فرار ميکنن، ولی تو، از من نميترسی؟
نه، چرا بايد بترسم؟ تو چرا تنهايی؟ اونم اين وقت شب؟
من ؟ من هميشه تنهام... راستی اينجا رو نگاه ، تو اين گودال پايين پام، يه جونوره عجيب از صبح تاحالا اين تو وايستاده داره منو نگاه ميکنه، فک کنم خطرناک باشه، آخه يه جوری هستش، اصلاً چشم نداره، گوش هم نداره. نه پر داره نه شاخو برگ، پوستش مثله گونی ميمونه، توشم پر از کاهه، با اون کلاهه گندش، ترسناکه نه؟
{خنده }، آخه عزيز من اين که تو اين گودال ميبينی تصويره خودته تو آب منعکس شده،
جداً؟ يعنی من اينقد زشتم؟ ولی من که ميتونم بشنوم ، حرف هم ميتونم بزنم ، تازه ميتونم ببينم...
نگفتی چرا تنهايی؟
{بعد از کمی مکث} ، ها؟ چرا تنهام؟ خوب مگه نميبينی من که نميتونم حرکت کنم اينجا گير کردم، تازه اينقدر زشت و ترسناک هستم که کسی جرأت نميکنه بهم نزديک بشه.
آخه...مگه تو خانواده نداری؟
خانواده؟ نه، چی هست؟
يعنی پدر و مادر يا خواهر و برادر ، اصلاً تو ازکجا اومدی؟
من نميدونم، از وقتی يادم مياد اينجا بودم.
يعنی تاحالا هيچ جا نرفتی؟ منظورم قبل از اين که اينجا گير بيفتی؟
نه...چرا...يادم اومد. يه بار يادمه حرکت کردم، ولی رو شونه يه آدم بودم. فقط ديدم زمين داره راه ميره، همين.
ميدونی تو موجود جالبی هستی... ببينم حالا چی کار ميکردی؟
هيچی ، مثل هميشه ، داشتم فکر ميکردم،بگو ببينم تو از کجا اومدی؟
من ، از يه جای دور، پشته اون درخت، پشته اون کوه ها،
چرا دروغ ميگی؟ اونجا که چيزی نيست ، اونجا سرزمينه نبودی هستش، اونجا اون آتيش بزرگ هرشب مخفی ميشه و هر صبح از اونجا مياد بيرون ، هر چی اونجا باشه رو از بيين ميبره...
{خنده} ، نه بهت دروغ نگفتم، اونجا واقعاً يه زمين ديگه هستش ، تقريباً مثل اينجا ، من همه جاها رو گشتم ، ولی اين آتيش بزرگ رو نديدم.
چطور نديدی؟ به اون بزرگی تو آسمون.
اها، نکنه خورشيد رو ميگی؟ ببين تو واقعاً موجود جالبی هستی.
خورشيد...؟ تو واقعاً همه جا رفتی؟
همه جا که نه ، ولی خوب من خيلی جاها سفر کردم.
واسم تعريف کن، بايد جالب باشه، من هيچ وقت ! هيچ جا نرفتم.
باشه حتماً واست همه چيز رو تعريف ميکنم، ولی الان ديره، من بايد استراحت کنم، فردا بر ميگردم.
باشه، من منتظرت، ميمونم. تا فردا....

 
درد
امتیاز کاربران: / 2
ضعیفبهترین 
داستانك
نوشته شده توسط فرزانه فرهنگيان   

هستي، نيستي از فرزانه فرهنگيان

زن يك سال و نيم بعد از مرگ همسرش با "مرد" آشنا شد، و سه ماه بود كه به عقد موقت او درآمده بود.
امروز صبح ساعت 10/30، اول بازارچه تجريش با او قرار داشت. ديشب تا صبح از دندان‌درد نخوابيده بود و ساعت ها جملات را در مغزش پيچيده بود كه به مرد بگويد "كمي پول مي خواهد ... براي درست كردن دندانش".
مرد را از دور ديد كه مي آيد. با لباس هاي شيك و قبراق.
-سلام عزيزم، بايد زود برگردم، منو ببخش... ديشب تولد زنم بود، با هم آشتي كرديم. فكر مي كنم تا مدتي نبينمت چون قراره با هم به يه سفر طولاني بريم. به خاطر همه چيز ازت ممنوم.

از كتاب هستي، نيستي؛ نشر شهر خورشيد

 
به نقطه‌اي كه خيره مي‌شوم
داستانك
نوشته شده توسط هومن   
يه جا ميشينم،به يه نقطه خيره ميشم،چی ميبينم؟هيچ چی؟ شايد تو گذشته سير ميکنم،شايد به آرزوها و روياهايی که هيچ وقت مجال رنگ گرفتن نداشته فکر ميکنم...
سايه ها،چيزايی که مونده واسم و تمام وجودم را فرا گرفته،و حالا جزئ از من شده ...
بعضی وقتها به چشمها فکر ميکنم، به چشمهايی که اومدن و تو زندگيم توفان بپا کردن و رفتن...
بعضی وقتها به گذر انوار از ميان گيسوان فکر ميکنم،که چطور ميگذشتن و با هاله اي به رنگ طلايی و با درخشش وصف نشدنی تمام اطاق رو روشن ميکردن...
بعضی وقتها به بوسه هايی فکر ميکنم که تمام شدنی نبودن...
شايد به گرمی دستانی فکر ميکنم که هر وقت دچار کابوس های شبانه بودم،هيچ گاه نوازش رو از من دريغ نکرده بودن، به گرمی تنی که هميشه حضورش رو در کنارم حس ميکردم...
ولی حيف که خيلی سبک بود، و يه روز پر کشيد و رفت، حالا من موندم و اين نقطه ها، که هر روز يجا ميشينم و بهشون خيره ميشم...
چی ميشنوم؟ هيچ چی، شايد صدايی رو ميشنوم،که شنيدنش منو از غار تنهاييهام بيرون کشيد،صدايی که شنيدنش نياز هر روز من شده بود ولی حال هر طرف که ميرم ، جز سکوت و فرياد دلخراش شب، به هيچ چيز نميرسم...
چی ميگم؟هيچ چی،شايد زير لب افسوس روز های گذشته و يا کارهايی که الان خاطره شده رو زمزمه ميکنم...
هر روز يجا ميشينم و به يه نقطه خيره ميشم و فقط گذار لحظه ها را ميشمرم،که چی بشه؟هيچ چی،شايد تموم اون خاطرت زنده بشن...
چرا يجا ميشينم و به يه نقطه خيره ميشم؟شايد منتظرم تا اون برگرده،کی؟ نميدونم،منتظر کدوم بمونم تا برگرده؟
هر کدوم که وارد زندگيم شد،يه رد پا گذاشت با يه سبک خاص رفتار کرد،ولی همشون يه جور رفتن،
همشون سر رو شونم گذاشتن و گريستن،ندای خوش دوستت دارم رو سر دادن، ولی همون روز رفتن،
حالا ميدونی چرا يه گوشه تنها ميشينم و به يه نقطه خيره ميشم؟چون اون نقطه من هستم،دارم خودم رو ميبينم که چندبار اينجوری شکستم و هيچ کس صدای شکستنم رو نشنيد،اون نقطه منم،که حالا اينجا فراموش شدم ،و بايد قشنگترين سالهای عمرم رو به مردن فکر کنم...
چرا اينجا نشستم و به يه نقطه خيره شدم؟هيچ چی،شعر حسرت رو دارم با تنهايی فراوان و سکوت عزيز،با پياله شکسته دلم سر ميکشم، از اين ناراحت نيستم که چرا اينجا نشستم و به يه نقطه خيره شدم،از اين ناراحتم که چرا اينچنين گم شدم، يجا ميشينم و به يه نقطه خيره ميشم...
 


صفحه 1 از 2

فراخوان همکاری با مجله اینترنتی سیاه و سفید

حمایت دو طرفه

با قرار دادن بنر زیر در وب سایتتان از ما حمایت کنید

مجله اینترنتی سیاه و سفید

حمایت می کنیم

مجله کارگاهی زیگ زاگ


© وب‌گاه مجله‌ي اينترنتي سياه و سفيد. طراحي و اجرا توسط محمد اسماعيل آرامش.
تمامي حقوق معنوي مطالب انتشار يافته در اين وب‌گاه، متعلق به گاهنامه‌ي سياه و سفيد و نويسندگان آن است.
استفاده از اين مطالب، تنها با ذكر وب‌گاه سياه و سفيد و نام نويسنده‌ي مطلب مجاز است.
اين وب‌گاه، تنها نسبت به مطالب منتشر شده توسط "نويسندگان" خود مسئول است و مسئوليتي در قبال مطالب منتشر شده توسط كاربران ديگر نمي‌پذيرد.
قدرت يافته توسط:
پارسه هاستينگ