به افتخار استاد رحماندوست
دستش به پنجره نمیرسید. مادرش رفته بود داداش حسینش را از مدرسه برگرداند. به او گفته بود به گاز و بخاری و برق دست نزند. دست نزده بود. او به مادرش قول داده بود و سر قولش بود. اما او هم کوچک بود. سختش بود که تکوتنها در یک خانهی کوچک، مثل قفس بماند. تلوزیون هم مثل همیشه یا مصاحبه پخش میکرد یا گفتگوی خبری. "اَه" این را گفت که صدای بوق یک ماشین او را به طرف پنجره کشاند. پنجره...
اشکم چکید از گونه و در او اثر نکرد
برکوی ما آن قاصدک قصد سفر نکرد
جانم به لب رسیده و صبرم سر آمده
اما دمی ز حال خود ما را خبر نکرد
کردم دعایی تا مگر رحمی به من کند
لیکن حدیث هجر را از سر به در نکرد
گر گویدم جان گران تقدیم او کنم
دست از طلب کشیده و ما را نظر نکرد
رفتی و بعد از رفتنت آشفته شد سپهر
نفرین شوم دوریت شب را سحر نکرد
باد صبا بیامد و در کوچه ها وزید
عطر نسیم تو ولی با او گذر نکرد
قلب زمین فسرده و آفاق...